|
حتی اگر دچار افسردگی شدید باشی, کمتر کسی تو دنیا دوست داشته باشه, هروقت خواستی طرز نگاهتو عوض کنی,یه مشت کوبیده شد پای چِشِت, اگر فقر و بدبختی تو جامعه ات بیداد می کرد, صبح سالم از رختخوابم که بلند شدی اعتباری نبود که تا سه ثانیه دیگه کشورت نره رو هوا؛ تمام رذائل اخلاقی ظاهرشون رو با فضائل اخلاقی عوض کرده باشن، دیگه هیچ چیز تازه ای برق تو چشمات نیاره, هیچ خاطره ای هم از قدیم دلتو نخواد بلرزونه, حتی اگه صبح با لباس سفید بری توی شهر و شب با لباس طوسی برگردی خونه و... اما بازم هوای سرد و خشک , لطیف تر می شه, هنوزم ابرا یه چیکه بارون ته جیباشون نگه می دارن, نزدیک صبح باد آشغالای توی خیابانو یه گوشه ای جمع می کنه, شاید بشه صدای نق نق یه نوزاد و از دیوار همسایتون بشنوی, توی تاکسی بغل دستیت از بیسکوییتش بهت تعارف میکنه, نون وا می زاره نونش یه کم برشته شه,اما نمی زاره تو 50 تومن طلبکار شی؛ موجودات عجیبی توی هلند به وجود میان , گربه ها بازم جفت گیری می کنن, ریشه ی موهات در میان, ناخن هات بلند میشن, ... و اینجوریه که می تونی واژه ی بهار رو درک کنی.
داستان که بیخ پیدا کند تو در اول کار هیچ فکرش را نمیکنی، چون منتظرتغییری نیازمند تغییری. شروع میکنی، جلو می آید.. تو بی تفاوتی میکنی، جلو می آید... لذتش را که بردی، این بار تو پی اش را میگیری، لذت متقابل، هنوز هیچ کس پایان را انگار نمیکند، به شیطنت درونت گوش میدهی، با اینکه میدانی این هیچ کس از شیطنت بدش نمی آید، شیطنت میکند... کم کم حال و هوا عوض شده، این حسی دو طرفه است،یعنی دو طرف این تغییر را غیر ممکن بودن موضوع کم کم حواس را سر جای خود بی تفاوتی می کنی، متوجه می شود، کم میشوی، کمتر از تو میشود... اینجاست که تجربه به کارت میاید که اشتباه داستان که بیخ پیدا کند زود دست به کار می شوی، دیگر گول فکرهای قشنگ را نمیخوری.. کم که شدی تمام میشود.
6.10.90 / به خودم اومدم دیدم برای چند ثانیه ست که زل زده وقتی ندونی امروز چندم از چه ماهیه ، چه اهمیتی انقدر برجسته بودن که وقتی صحبت نمیکردن و لبخند وقتی شروع کرد به بافتن ،با غرغر به ام گفت : " چرا آبی نخریدی؟؟؟ " گفتم : " مامان ، من سبز دوست دارم!!! " صدامو بلندتر کردم : " بابا...شیر کاکائو می خوری؟ "
گفتیم زمستان می آید ...وبلاگ سردش می شود... یک چیزی با کاموا برای سرش بافتیم... این گردو خیلی نظرمو جلب کرده بود،آخه به آرم مرسدس بنز میمونه... این شد که یه گوله کاموا انداختیم تنگش و واسه عکسمون فلسفه بافتیم که بله ما فکر شما رو (که همون مغز تو گردو باشه) می بافیم و تند و تند این عکسو ایمیل کردیم به شرکت مرسدس بنز؛ اما اونا هم نامردی نکردن و یه مشت کلمات آلمانی بلغور کردنو مارو نا امید... این شد که گفتم چرا استعدادای جوونای مملکت بره بیرون از مرز ؟ کوبوندمش همین بالا و بَدَم نشد زمستونی!
خواب زده چقد حس جالبیه یه نفرو که تو واقعیت می شناسیش, تو خواب ببینی که اون یه نفر دیگس و کلی داستان متفاوت ببینی؛ فرداش که بیدار می شی, اون آدمو که می بینی, هم اون شخصیت تو خوابو داره,هم شخصیت خودشو حتی دلتم شاید براش تنگ بشه !!! خیلی حس خوبیهههههههههههههههههههههههه پ.ن : اگر قول بدهی به خوابم بیایی, برایت تمام عمر را خواهم خوابید, حتی در اوج خواب زدگی ام...
دو روز پیش تولدش بود مردی که شعر را از اعماق وجودش تقطیر می کرد. مردی که مای زبان نفهم را چنان ترجمه می خوراند که با شازده کوچولو انسان می شدیم... مردی که صدایش لرزه بر روحمان می اندازد... مردی که هیچ وقت نمی میرد... مردی که خوش تیپ است... مردی که با اخم سیگار می کشد و نمی دانم چرا این همه عکس سیاه و سفید دارد... شاعری که نمی داند شعرهایش با ما چه می کنند... ممنون که به دنیا آمدی شاملو ی عزیز.
آدم زودباوری هستم و این اصلا بد نیست.. هر وقت جریان دروغی بر ملا می شود,شوکی به ام چون من از آن دسته افراد ساده لوح هستم که فکر اما وقتی از کسی دیگر می شنوم که فلانی به ام دروغی " فلانی نشسته و دهانش را با کف دستش اگر کسی دیگر را هم در دروغش شریک داشته باشد البته این شوک برای مدت کوتاهی اثر دارد ولی اذیتم اگر این فلانی از نزدیکانت هم باشد,حس بدتری هم برای طرف,هم برای خودت. ... اما آرام که می شوم ,اوضاع بهتر است, فکر می کنم... فکر می کنم به عمق رفتار و کردار اون آدم؛ و بعد لبخندم می گیرد! به سادگی آن فلانی لبخندم می گیرد ! ... امروز که داشتم خرید میکردم,رومیزی چهل تکه ای کمی با پارچه "وَر" رفت و قول داد که - - - - - - یه مکثی کرد و گفت: - منم کیییف کردم از حرفش! ... کاش دنیا مدینه بود, آن هم از نوع "فاضله اش".
ما خودشیفته به دنیا آمده ایم,اما تکلیفمان دور شدن از خود
تو مرا دوست داری, من او را, و او تویِ مرا, و در این حلقه هیچ وصالی نیست... خوشا به حالت که کسی را داری برای دوست داشتن,یا بهتر یکی از بالاترین ارزشهای انسان در این دنیا عاشق شدن ما خودشیفته به دنیا آمده ایم,اما تکلیفمان دور شدن از خود ولی کمتر کسی میداند که تکلیفش چیست, چون اگر بتواند بیان کند که چیست,عاشق نیست... به تعداد انگشتان دست یا اگر کم لطفی نباشد کمتر از آنها شهر من عاشق هایش آنقدر عاشقند که از شدتش تهوع به ات دست آخ یادم رفت,با شمارش شخصیت های رمان های قدیمی کتاب فروشی افسوس که در رمان های امروزی هم دیگر داستان داستانِ فریب و خوشا به حالت که در شهر من نیستی و درگیر رابطه های نفرت دلم حال تو را می خواهد, تو به صدای قلبت گوش می کنی و دلت پرپر می شود, یار انکارت می کند... و تو لذتی می بری ها... ... قلب من میگوید در هر رابطه ای یک عاشق کافی ست! یعنی در اصل در هر رابطه یک نفر عاشق است و دیگری نقشش را این نقش را نقد نمی کنم هیچ , کار تقدیر است, نقش خوب برای یکی ست, و او ستاره می شود و نامش در یادها می ماند, و این ماییم که با هیچ خاطره ای از دنیا می رویم...
|
About
من قبل از آن که زن باشم,یک انسانم. Archivesاسفند ٩٠بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ آذر ۸٦ مهر ۸٦ تیر ۸٦ خرداد ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آذر ۸٥ آبان ۸٥ مهر ۸٥ شهریور ۸٥ امرداد ۸٥ اردیبهشت ۸٥ فروردین ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ امرداد ۸٤ تیر ۸٤ اردیبهشت ۸٤ دی ۸۳ AuthorsMahyaLinks
فلسفيدن با پتک |