کاموا

حتی اگر دچار افسردگی شدید باشی,

کمتر کسی تو دنیا دوست داشته باشه,

هروقت خواستی طرز نگاهتو عوض کنی,یه مشت کوبیده شد پای چِشِت,

اگر فقر و بدبختی تو جامعه ات بیداد می کرد,

صبح سالم از رختخوابم که بلند شدی اعتباری نبود که تا سه ثانیه دیگه کشورت نره رو هوا؛

تمام رذائل اخلاقی ظاهرشون رو با فضائل اخلاقی عوض کرده باشن،

دیگه هیچ چیز تازه ای برق تو چشمات نیاره,

هیچ خاطره ای هم از قدیم دلتو نخواد بلرزونه,

حتی اگه صبح با لباس سفید بری توی شهر و شب با لباس طوسی برگردی خونه

و...

اما بازم هوای سرد و خشک , لطیف تر می شه,

هنوزم ابرا یه چیکه بارون ته جیباشون نگه می دارن,

نزدیک صبح باد آشغالای توی خیابانو یه گوشه ای جمع می کنه,

شاید بشه صدای نق نق یه نوزاد و از دیوار همسایتون بشنوی,

توی تاکسی بغل دستیت از بیسکوییتش بهت تعارف میکنه,

نون وا می زاره نونش یه کم برشته شه,اما نمی زاره تو 50 تومن طلبکار شی؛

موجودات عجیبی توی هلند به وجود میان ,

گربه ها بازم جفت گیری می کنن,

ریشه ی موهات در میان,

ناخن هات بلند میشن,

...

و اینجوریه که می تونی واژه ی بهار رو درک کنی.

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت٢:٠٩ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()


وقتی در خیابان به آگهی پخش کن ها می رسم،دچار دو دلی می شوم،
اگر کاغذ را از دستشان بگیرم به یک درخت خیانت کرده ام،
اگر هم نگیرم،او باید یه کاغذ دیرتر باید به خانه برود!
امروز به نتیجه ی خوبی رسیدم!!!
یکی در میان آگهی ها را قبول کنم...
عادلانه است،نیست؟؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت۳:٥٢ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

داستان که بیخ پیدا کند

تو در اول کار هیچ فکرش را نمیکنی،

چون منتظرتغییری

نیازمند تغییری.

شروع میکنی،

جلو می آید..

تو بی تفاوتی میکنی،

جلو می آید...

لذتش را که بردی،

این بار تو پی اش را میگیری،

لذت متقابل،

هنوز هیچ کس پایان را انگار نمیکند،

به شیطنت درونت گوش میدهی‌، با اینکه میدانی این
بار هم اشتباه میکنی‍!

هیچ کس از شیطنت بدش نمی آید،

شیطنت میکند...

کم کم حال و هوا عوض شده،

این حسی دو طرفه است،یعنی دو طرف این تغییر را
حس میکنند..

غیر ممکن بودن موضوع کم کم حواس را سر جای خود
برمیگردانند.

بی تفاوتی می کنی،

متوجه می شود،

کم میشوی،

کمتر از تو میشود...

اینجاست که تجربه به کارت میاید که اشتباه
نکنی...

داستان که بیخ پیدا کند

زود دست به کار می شوی،

دیگر گول فکرهای قشنگ را نمیخوری..

کم که شدی

تمام میشود.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت٢:٤٦ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()


  • توی فروشگاه رفته بودم سمت یخچال ها ؛ دو تا شیرکاکائو
    برداشتم،بر حسب عادت تاریخ مصرف و انقضاش رو نگاه کردم:

         6.10.90  / 
         11.10.90

         به خودم اومدم دیدم برای چند ثانیه ست که زل زده
         بودم به یک سری عدد که نمی دونستم معنی شون چیه...

         وقتی ندونی امروز چندم از چه ماهیه ، چه اهمیتی
         داره بدونی شیر سالمه یا نه؟

 

 


  • به طور اتفاقی توی یک ساعت توی یک قطار دو تا خانم رو با
    لبهای خیلی خیلی برجسته  مادرزادی دیدم،

         انقدر برجسته بودن که وقتی صحبت نمیکردن و لبخند
         نمی زدن ،باز هم قسمت مرطوب کمرنگشون مشخص بود.

 

 


  • از حسن آباد دو تا گوله کاموای سبز یشمی خریدم مامان برام
    شال گردن ببافه،

         وقتی شروع کرد به بافتن ،با غرغر به ام گفت :

         " چرا آبی نخریدی؟؟؟ "

         گفتم : " مامان ، من سبز دوست دارم!!! "

 

 


  • داشتم برای خودم " هات چاکلت " درست
    میکردم؛

         صدامو بلندتر کردم :

        " بابا...شیر کاکائو می خوری؟ "

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت۸:٤٢ ‎ب.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

گفتیم زمستان می آید ...وبلاگ سردش می شود...

یک  چیزی با کاموا برای سرش بافتیم...

این گردو خیلی نظرمو جلب کرده بود،آخه به آرم مرسدس بنز میمونه...

این شد که یه گوله کاموا انداختیم تنگش و واسه عکسمون فلسفه بافتیم که بله ما فکر شما رو (که همون مغز تو گردو باشه) می بافیم و تند و تند این عکسو ایمیل کردیم به شرکت مرسدس بنز؛

اما اونا هم نامردی نکردن و یه مشت کلمات آلمانی بلغور کردنو مارو نا امید...

این شد که گفتم چرا استعدادای جوونای مملکت بره بیرون از مرز ؟

کوبوندمش همین بالا و بَدَم نشد زمستونی!

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٢:۳۱ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

خواب زده

چقد حس جالبیه

یه نفرو که تو واقعیت می شناسیش,

تو خواب ببینی که اون یه نفر دیگس و کلی داستان متفاوت ببینی؛

فرداش که بیدار می شی,

اون آدمو که می بینی,

هم اون شخصیت تو خوابو داره,هم شخصیت خودشو

حتی دلتم شاید براش تنگ بشه !!!

خیلی حس خوبیههههههههههههههههههههههههلبخندلبخند

پ.ن :

اگر قول بدهی به خوابم بیایی,

برایت تمام عمر را خواهم خوابید,

حتی در اوج خواب زدگی ام...

+نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٢:٢٩ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

دو روز پیش تولدش بود

مردی که شعر را از اعماق وجودش تقطیر می کرد.

مردی که مای زبان نفهم را چنان ترجمه می خوراند که با شازده کوچولو انسان می شدیم...

مردی که صدایش لرزه بر روحمان می اندازد...

مردی که هیچ وقت نمی میرد...

مردی که خوش تیپ است...

مردی که با اخم سیگار می کشد و نمی دانم چرا این همه عکس سیاه  و سفید دارد...

شاعری که نمی داند شعرهایش با ما چه می کنند...

ممنون که به دنیا آمدی شاملو ی عزیز.

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت۱:٢٧ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

مرا بگذار جزء آدم حسابی های دلت؛
قول می دهم خوش حسابی کنم...

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

آدم زودباوری هستم و این اصلا بد نیست..

هر وقت جریان دروغی بر ملا می شود,شوکی به ام
وارد می شود,

چون من از آن دسته افراد ساده لوح هستم که فکر
می کنم تمام آدم ها دروغ نمی گویند,مگر اینکه مجبور شوند,آن هم بعد ها خودشان
دروغشان را لو می دهند که عذاب وجدان دارند.

اما وقتی از کسی دیگر می شنوم که فلانی به ام دروغی
گفته ,صحنه هایی تکراری در ذهنم نقش می بندد:

" فلانی نشسته و دهانش را با کف دستش
پوشانده,چشمانش را تنگ کرده,از فرط خنده به ریش آنهایی که دروغش را باور کرده اند
شانه هایش مرتب بالا می افتد,

اگر کسی دیگر را هم در دروغش شریک داشته باشد
تصویر عوض می شود,یک پایش روی زمین جمع کرده,زانوی دیگرش را با دست گرفته,گردن طرف
مقابل را هم با دست بیکارش گرفته و این بار شانه های هر دو نفر باهم مرتب بالا می
افتد".

البته این شوک برای مدت کوتاهی اثر دارد ولی اذیتم
هم میکند,چون حس اینکه تو "خر و زودباوری" هر چه باشد حس ملایمی نیست و
با اعصابت بازی میکند,

اگر این فلانی از نزدیکانت هم باشد,حس بدتری
داری,چون از آنجایی که تو آدم ساده ای هستی ,جیک و پوکت را به اش گفته ای و وقتی
می فهمی که موضوع خیلی مهمی رو دروغ گفته,حس تاسف باری پیدا می کنی!

هم برای طرف,هم برای خودت.

...

اما آرام که می شوم ,اوضاع بهتر است,

فکر می کنم...

فکر می کنم به عمق  رفتار و کردار اون آدم؛

و بعد لبخندم می گیرد!

به سادگی آن فلانی لبخندم می گیرد !

...

امروز که داشتم خرید میکردم,رومیزی چهل تکه ای
هندی چشمم را گرفت که رویش لکه داشت,فروشنده هم تمام نیرویش را به کار گرفته بود
تا بفروشدش!

کمی با پارچه "وَر" رفت و قول داد که
پاک میشود:

-       
اگه با آب سرد بشوریش پاک می شه!

-       
اگه نرفت چی؟

-       
می ره ,حرف منو باور نمی کنی؟

-       
نه!!

-       
پس نخر!

-       
...

یه مکثی کرد و گفت:

-       
نه ولی معلوم شد مردی,تو روی خودم گفتی باور نمی کنی ,
نرفتی پشت سرم بگی,

منم کیییف کردم از حرفش!

...

کاش دنیا مدینه بود,

آن هم از نوع "فاضله اش".

 

+نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت٢:٥٩ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

ما خودشیفته به دنیا آمده ایم,اما تکلیفمان دور شدن از خود
و غرق شدن در دیگری ست...

تو مرا دوست داری,

من او را,

و او تویِ مرا,

 

و در این حلقه هیچ وصالی نیست...

خوشا به حالت که کسی را داری برای دوست داشتن,یا بهتر
بگویم...خوشا به حال عاشقی ات!!!

یکی از بالاترین ارزشهای انسان در این دنیا عاشق شدن
است...

ما خودشیفته به دنیا آمده ایم,اما تکلیفمان دور شدن از خود
و غرق شدن در دیگری ست...

ولی کمتر کسی میداند که تکلیفش چیست,

چون اگر بتواند بیان کند که چیست,عاشق نیست...

به تعداد انگشتان دست یا اگر کم لطفی نباشد کمتر از آنها
دیگر در شهرم پیدا می شوند...

شهر من عاشق هایش آنقدر عاشقند که از شدتش تهوع به ات دست
میدهد.

آخ یادم رفت,با شمارش شخصیت های رمان های قدیمی کتاب فروشی
های انقلاب,آمارشان بالا می رود,

افسوس که در رمان های امروزی هم دیگر داستان داستانِ فریب و
خیانت است و عشق وعاشقی دِمُدِ شده و خریدار ندارند...

خوشا به حالت که در شهر من نیستی و درگیر رابطه های نفرت
انگیز نشده ای و هنوز میدانی سرشار از کسی بودن چی طعمی دارد!

دلم حال تو را می خواهد,

تو به صدای قلبت گوش می کنی و دلت پرپر می شود,

یار انکارت می کند...

و تو

لذتی می بری ها...

...

قلب من میگوید در هر رابطه ای یک عاشق کافی ست!

یعنی در اصل در هر رابطه یک نفر عاشق است و دیگری نقشش را
بازی میکند,

این نقش را نقد نمی کنم هیچ ,

کار تقدیر است,

نقش خوب برای یکی ست,

و او ستاره می شود

و نامش در یادها می ماند,

و این ماییم که با هیچ خاطره ای از دنیا می رویم...

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت٢:٤٠ ‎ق.ظتوسط Mahya | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()