کاموا

ناراحتی ام را از ظاهرم و تُن صدایم نخوان،

از گوشه گود شده ی لبم ،

از پیشانی گرمم،

از گم کردن مسیر حمام خانه،

از خیره شدن ب موسیقی تکراری بخوان و بگذر...

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ساعت۱٢:٥٧ ‎ق.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

عشق به درخت توت می ماند،

به همان اندازه که عظیم و دست نیافتنی می نماید اغوا گری می کند،چیدن میوه هایش بازی بخت آزمایی ست،گاهی چنان گس که خش خشش دل آزار است ، گاهی چونان عسل که شهدش جان را شیرین می کند،همچون بختِ عشق که یا جانت را می سوزاند ،یا جانِ تازه ات می دهد.

تکرار طعم شیرینش دلت را آزرده میسازد،پس به شیرین ترین بسنده می کنی و باقی ، با مزه مزه کردنش زنده ای .

و البته که بهار فصل وصل است.مادامِ زمستان چشم به شاخه ها می دوزی و جار می زنی که بهار، چشم انتظاری به پایان می رسد و به دورش میگردی تا بهارِ شیرینت برسد.

و البته خراش تنش به یادگار، رسمی هولناک و دردآور که دلِ معشوق را از درد همیشه بیدار و خونین نگه می دارد.

به سانِ مِهر معشوق،گر تقدیرت رقم بخورد ،نوزاد ابریشم که شیره ی جانش را مکید ، عشق به پروانه ای رها درآید و حکم، حکم پرواز است .

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت۱۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

زندگی با غمتم حتی قشنگ تره 

+نوشته شده در جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢ساعت۳:٥٤ ‎ق.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

زمان درازی ست که تصمیم گرفته ام برای بنزین زدن از ماشین پیاده شوم و حتی اگر شلنگ را به ام ندهند حساب و کتاب کار را خودم بکنم.امروز برای بار چندم توی پمپ بنزین می خواستند که سرم را کلاه بگذارند،این بار دیگر طاقت نیاوردم و بحث کردم،ماشین حساب را درآوردم و جلوی چشم مسئول پمپ حساب کتاب کردم،تنهای چیزی که از مرد یادم می آید یک دندان منحرف بود که به خاطر جلوتر از بودن بقیه کمی و فقط کمی روشن تر دیده می شد،وگرنه مثل بقیه دندان هایش تعریفی نبود! از موهای درهم و چرک سر و صورتش می شد تشخیص داد که علاوه بر نوع رفتارش ظاهرش هم چندان برایش مهم نیست .

دائم بحث من با مرد این بود که مگر لیتری حساب نمی کنی،او هم انگار نه انگار که متوجه حرف من باشد دائم تکرار می کرد که خانم من دوبار کارت زدم با هم جمعشان کن،من هم برای رفع ابهام گوشی موبایلم را جلوی چشمهایش می گرفتم که بفهمد که جمع می کنم،

از بخت روز من هم ماشین پشت سر یه پشمالوی دیگر بود که من همان آن شغل "بساز بفروش" را برایش در نظر گرفتم،از همانها که بنزین سوپر زدن را برتری اجتماعی می دانند و همه ی مردم خصوصا آن دسته از همسایه هایی شان که اتفاقی در راهروها ملاقات می کنند هم باید از این موضوع با خبر باشند.مردِ "بنزین سوپر زن" صدایش را در سرش انداخته که برو جلووووو...خانوم برو جلوتر بحث کن من می خوام از این پمپ سوپر بزنم،با توضیحاتی که در موردش دادم لازم نمی دانم که ثابت کنم در همان جا هم می توانست باک خراب شده اش را پر کند،با این که جابه جا شده بودیم همچنان داشت بحث می کرد که سرش داد زدم:"شمایی که عجله دارید به جای بحث کردن کارتون رو انجام بدین"!!!

...

مسئول پمپ با کلی منت از دوهزار تومان پول اضافه اش دست کشید و رضایت داد.

...

سخت است زندگی کردن در جایی که به دلیل زن بودن (لزوما کلمه ی دلیل هم برای این قسمت می تواند صحیح نباشد) مجبور باشی بار سنگین توهین و بد و بیراه و نگاه کثیف را به دوش بکشی،

سخت است شنیدن الفاظ صدتا یه غاز از هر صدتا یه غاز بی مصرف تری!

سخت است احمق فرض شدن از طرف یک احمق تر!

...

باور کنید  بنزین زدن نه کار شاقی ست و نه کلاس خاصی به کسی می دهد،می تواند مثل بقیه ی کارهای شخصی-اجتماعی مثل پول از عابر برداشتن،از چراغ راهنمایی عبور کردن،خرید از سوپر مارکت و ... در نظر گرفته شود،پس لطفا به خانمی که یک دست به شلنگ دارد و نگاهش به مانیتور پمپ است زل نزنید،هیچ،در دلتان هم او را یک شیر زن نخوانید و نگاه سنگینتان را ازشان بردارید،آن ها خودشان می دانند با مسئول پمپ و نفر قبلی خودشان چطور رفتار کنند و حقشان را بگیرند.

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٢ساعت۱٢:٤٥ ‎ق.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

نمک + ریمل = گُل مژه 

+نوشته شده در جمعه ۱٠ خرداد ۱۳٩٢ساعت۱٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ساعت٢:٥٦ ‎ق.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

 

درود بر زنده مردمان شهر ورزنه،
نوروز امسال در سفری که به این شهر کویری داشتیم،پای درد و دل مردانش که بودیم،از بی آبی و وضعیت اقتصادی به شدت گله مند بودند...جمله ی مرد در گوشم هست که می گفت :" امسال از زور بی پولی سبزی های کنار آب را می چیدیم و با فروش سبزی های گذران زندگی می کردیم!"
مسیر زاینده رود را تغییر دادند تا یزد هم صاحب آب شود،به قیمت خشکی چندین شهر و روستای مثال ورزنه!
به لطف اتفاقی که افتاده بود در چندین سفری که به اصفهان داشتم مرگ زاینده رود را به چشم خود دیدم!
امروز که اخبار ورزنه به گوشم رسید لبخندی به لبانم نشست،
یاد چشمان پر غرور مرد ورزنه افتادم،
دستان چروکیده اش که به هر قیمتی شده نان داغ سر سفره ی مهمانانش را تهیه کرده بود،
بدون شک چنین مردی تحمل چشمان گرسنه ی کودکان شهرش را نداشت! 
...
شاید شهر من هم نیاز به چنین مردانی داشته باشد که زیر بار زور نرود و نگذارد کار از فروختن سبزی های کنار آب به جاهای باریک تری بکشد!
شاید مردمان صف کشیده جلوی بانک ها برای خرید سکه های شش ماه آینده تلنگری بخورند!
شاید پول رو پول کمتر گذاشته شود!
شاید سیل غرور ورزنه شهر من را نیز از خود سیراب کند!
 

+نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

برای رفتن به محل کارم سوار تاکسی شدم؛

هوا با این که خنک بود اما زیاد تمیز نبود، دست کم من این احساس را داشتم!

جلو یک دختر افاده ای نشسته بود و با اخم دائم در آیینه ی سایه بان خودش را نگاه می کرد.

کنارم یک جوان افغانی نشسته بود که شلوار جین خیلی آبی رنگ که بوی نو بودن میداد را با یک کاپشن مشکی ست کرده بود،خودش را سفت به دستگیره چسبانده بود که ارتباطی بین مان نباشد...

سمت دیگرم پیرمردی حدود شصت و هفت هشت ساله بود که با عینک آفتابی اورجینالی که داشت موهای کم پشتش کمتر به چشم می آمد،لباسهای نه نسبتا نو اما تمیز و مرتب پوشیده بود،دزدکی در حال دید زدن تیپش بودم که راننده ماشین پشتی دست روی بوق گذاشت و راننده تاکسی ما را به سمت راست متمایل کرد...آخر پشت خط موبایلش یکی از زنان اقوامشان در حال مکالمه به زبان محلی بود و حتم دارم که موضوع مهمی را مطرح می کرد....

پیرمرد به من نگاهی کرد و با لحن بسیار مودبانه و شیک مختص مرکز نشینان تهران گفت اما از این صحبت کردن های با تلفن همراه که حواس را حسابی پرت می کنند...

مکالمات راننده که تمام شد صدای رادیو بالاتر رفت،همیشه این موضوع در ذهن من هست که مجریان برنامه های صبح رادیو صبحانه چی میل می کنند که این قدر با انرژی و هیجان اجرا می کنند...در میز صبحانه ی مجریان برنامه رادیو نشسته بودم که صدای ماشین سنگینی را از پشت سرم حس کردم که هر لحظه نزدیکتر می شد.احساس خیلی خفیف برخوردی بر کتفم حس کردم و در همان آن برای بار چندم در این یک سال اخیر حس کردم که مرگ برایم ترسی ندارد و جرات این را دارم که بگویم حتی تمایلاتی هم در وجودم حس کردم و دلیلی برای ادامه ی مسیر پیدا نکردم...

....

صدای دکتر روانکاو  رادیو را در گیومه هنوز به یاد دارم.:‌

"آمار جهانی اعلام می دارد مردم در زمان جنگ جهانی  دوم میل بیشتری برای زنده ماندن نسبت به مردم جهان در یک سال اخیر داشته اند و دلیل آن داشت هدف برای زنده ماندن بوده است." 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت۸:٤٩ ‎ب.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

اینکه اتفاقات خوب طولی نمی کشند و آدمهای معمولی رو به بالایی که باهاشون برخورد داشته ام  جایی را در ذهنم گرم نگه نمی دارند دیگر غافلگیرم نمی کند.

از روزی که مشغول به کار شدم دیدم نسبت به همکار خانم متفاوت از این لحظه ای بود که می نویسم،اکثر خانم های شاغل موجود در ذهنم چهره هایی درهم،اموجوداتی بی اخلاق ،زیرآب زن و کار راه نیانداز بودند که از یک جای بد فیلم افتاده بودنند پشت میز و دائم با تلفن مشغول مکالمه با خاله خان باجی هایی مشغول به سائیدن منزلشان در آنسوی خط بودند که اگر کارت گیرشان بود آرام بخش لازم می شدی!

مسئله ای که در این برهه از زندگی درگیرش شده ام همین مسئله ی سعی در دسته بندی نکردن آدمهای کره ی زمین است که امانم را از ته بریده،داستان از روزی شروع شد که تاریخ دقیقش خاطرم نیست البته حتی می شود به روز خاصی اشاره نکرد،از مدت کوتاهی که در شرکت فکسنی مان مشغول به کار شدم و همکار خانم پیدا کردم که حالا جای خالی اش اذیتم میکند و من را وادار به نوشتن این چرندیات کرده،هر روزی که از این دوره ی کوتاه می گذشت منتظر رفتار موذیانه یا زیرآب زنانه از همکار خانمم داشتم که به طور ممتد ضایع ام می کرد و دوست تر و دوست ترم می شد،همین حالا که مشغول نوشتن جمله ی اخیر بودم ذهن روانپریشم علت این وابستگی را دقیقا "کوتاه" بودن دوره ی همکاری اعلام کرد.

کاری به کارش ندارم بگزار هر زِری که دوست دارد اعلام کند؛اما همین نیشگون هاست که اتفاقات از ذهن پریشم میگیرند و مسیر فکرم را تغییر می دهد. حالا باور دارم که می شود همکار خانم بود و دیگری را اذیت نکرد،پت سرش چرند نگفت،از سیگاری بودنش در خانه حرفی نزد،باهم بلیط سینما خرید و از سس فست فود بغلی روی فست فود خود ریخت،در مورد خصوصی ترین موضوعات زندگی با اعتماد نسبی صحبت کرد و پشت سر رئیس و زنش هم حرف نزد.

...

همکار دیروز وسایلش را جمع کرد رفت و یک مشت خاطره ی خوب در یاد من پخش کرد ؛ با کلی خرت و پرت اضافه.

 

+نوشته شده در جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱ساعت٢:٤٥ ‎ق.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()

سر به پای تو

به تن

تن به سر به پای تن

و تن، و تن، و تن، و... تن

می تند

می تند

گریه های نا تمام

چرک آب خاطره

ای حباب بودنت

چرخ چرخ دایره،چرخ چرخ دایره

می چرخم...می چرخم

گرد آب دامنت

ای میان کشندگی

ای گریز از میان

عادت همیشگی،عادت همیشگی

می چرخم...می چرخم

هم عرق  به پیچ و تاب،

ای گره گرفتگی

زیرپوش خواب ها

ای عرق گرفتگی

بوی تاید می دهد

شادی شبانه مان

چین چین دامن ات

خاطر ات در امان

می چرخم...می چرخم

هر چه تاب می خورد،

یک بلوز صورتی

بوی تن تنانگی

بوی تیز لعنتی

بوی تیز لعنتی

لعنتی کجا کجا ؟

شال را گشوده ای

دور... دور گردنم

پیچ ... پیچ داده ای...

 .....

ترانه ی لباسشویی از گروه نوژان نو ,

ترانه سرا ( عین. میم )

خوانندگان: سارا حمیدی / بابک رجبی / حمید لالی / سینا فرزادی‌پور

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ساعت۱٢:۳٥ ‎ق.ظتوسط | نفر یه جور دیگه فکر میکنن ()